تخلیه مشغله های ذهنی
-
تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 16:06
تا ارائه ام برای انستیتو کم تر از ۲ هفته باقی مونده و من واقعا نمیدونم چقدر حق دارم این داده هایی که داده نیست رو ارائه بدم. حس استیصال خاصی دارم و در عین حال کرختی خاصی. این شاید اولین بار در زندگیم باشه که یه سخنرانی به این اهمیت دارم و انقدر از عملکرد و داده هام ناراضی ام و خجالت زده... حقیقتا ن...
با بلاتکلیفی ذهنی خود و دیگران چه کنیم؟
-
تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 16:06
«من دلم نمیخواد به تو آسیب بزنم...»حالم داره از شنیدن این جمله به هم میخوره... اینکه انقدر ترسویین که نمیتونین تکلیف خودتون و طرف مقابل رو توی انتخاب نوع ارتباطی که میخواین با یه نفر داشته باشین مشخص کنین خیلی آزاردهنده است. مدام با دست پس می زنین با پا پیش می کشین و آدم رو دچار سردرگمی می کنین که ن...
tomorrow
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:20
بالاخره فردا تموم میشه. بالاخره فردا شروع میشه. خداکنه پرقدرت و خوب باشه. الهی به امید تو ...
complications
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:20
به نظرم هیچی بدتر از این نیست که راجع به چیزهایی که آرزوت بوده و قراره بهش برسی یا خوشحالت می کنه نتونی با نزدیکانت صحبت کنی. اینکه تردید و نگرانیت از به وقوع نپیوستن اون چیزها باعث بشه که نتونی با کسی اون ها رو در میون بگذاری. زندگی این روزای من پر
شب آرزوها
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:20
امشب... شب آرزوها... دوباره برگشتم به شب قدر ۵ سال پیش... دوباره دلم شکست... یعنی میشه بازم تیکه هاشو جمع کنی و توش نور بریزی؟ نور امید...
یه تصمیم جدید (ناصره خسروی جوان در نروژ!)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:20
سلام مجدد. میخوام به امید خدا سفر نامه بنویسم و فکر کردم احتمالا بهترین جایی که میتونم بدون ترس از قضاوت شدن و شایعه پراکنی بهش بپردازم اینجاست. من سفرنامه نویس نیستم. راستش حوصله ی زیادی هم میخواد نوشتن ریز به ریز تمام وقایع. پس سعی می کنم گوشه ها و
ناصره خسروی جوان - ۲
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:20
برداشت ۲: روز آخر بالاخره روز موعود رسید. مامان دستور اکید داده بود یه هفته ی آخرم سبک باشه که اصلا نشد به برکت کارای مختلفی که روی سرم ریخته بود تو رویان به خصوص. و آخرش تقلیل پیدا کرد به روز آخر. صبح تصمیم گرفتم لپ تاپم رو ببرم مرکز کامپیوتر ولیعصر
دلتنگی...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:20
سلام. من اصلا نمیدونم وبلاگم خواننده یا دنبال کننده ای داره یا نه ... خب البته من تقریبا نمینویسم یا خیلی کم اینکارو می کنم ولی بعضی وقتا آدم دلش میخواد یه سری چیزا رو به اشتراک بذاره. فضای مجازی ناامن تر از قبل شده، نه بخاطر مشکلاتی که میدونم و همه
i dont knowwwwwwww
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:38
کاش بخوابم و پاشم ببینم تموم شده این مرحله کاش پاشم ببینم دغدغه های جدیدتری دارم... دیگه داره دیوونه کننده میشه این قسمت از زندگی... بازم خداروشکر که از نظر روحی اوضاعم خوبه... ولی دیگه نمیکشم واقعا... + نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ساعت 18:49 توسط من |
جشن یک سالگی!
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 2:36
پریروز جشن یکسالگی پیوستنم به گروه بتا سل رو در رویان برگزار کردم! حالا نه که فکر کنین جشن گرفتما.نه تو گروهی که بچه های بتا سل و اساتید بودن به خودم و همه تبریک گفتم که یه ساله تو رویانم!! مردم از خجالت تا اینکارو کردم ولی تصمیم گرفتم یک
Damn Shadows!
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 2:36
حتما این رو شنیدین که میگن وقتی از وجود ویژگی در یک شخص می رنجیم ، در واقع از اون بخشی از وجود خودمون که این ویژگی رو داره می رنجیم و برای ما آزاردهنده است....(هرچند عمیقا با ساختار این باور مشکل دارم و پذیرشش هنوز برام خیلی مشکله ولی فکر
نامه
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 2:36
بسم رب الحسین سلام. آقای عزیز، حسین عزیز هنوز باورم نمی شود که سال گذشته در چنین روزهایی در هوای حرمت نفس می کشیدم … هرچند مات و مبهوت از هر آنچه از تو حسین و از آن مکان کربلا ساخته بود و منگ از اینکه من دعوت شدم به جایی که باید می رفتم
They're all gone!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
همیشه ابتدای هرکاری سخته... همیشه شروع کردن یه کار وغلبه بر افکار پیش بینی کننده ی مشکلات پیش رو از انجام دادن خود کار سخت تره! شاید واسه همینه که برای شنا کردن یهو معلم تو جلسه دوم /سوم میبره شاگردو تو قسمت عمیق! اون قطعا احمق نیست ولی میدونه برای اینکه به ترس از غرق شدن غلبه کنی باید بپری اونجایی
تعریف شما از بزرگ شدن چیه؟
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
اگه کسی از من می پرسید بزرگترین تفاوت آدم بزرگا با کوچیکا چیه میگفتم : < آدم بزرگا واسه انجام اشتباهاتشون توجیهات و اعتماد به نفس بیشتری دارن!>شما فکر کن دو تا بچه با هم دعواشون بشه!و سر یه چیز کوچیک بخوان با هم قهر کنن. اولین واکنشی که بزرگترا به این کار نشون میدن چیه؟ دعوا خوب نیست. قهر کردن
مرا چه شده؟!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
هوای تهران این روزها خیلی آلوده است. طوری که نفس کشیدن برای خیلی ها دشوار شده.نمیدونم از کی شنیدم که انگار خدا از تهرانی ها قهرش گرفته که حتی چند ساله دیگه یه بارونه درست حسابی هم نمیاد. من نمیدونم این حرف چقدر با عقل شما جور در میاد؟ نمیدونم اصلا خدا ممکنه انقدر رحمتش رو از بنده هاش دریغ کنه که به
a TIP for tomorrow!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
دوباره سلام! این روزها زندگیم از حد تصورم شلوغ تر و پیچیده تر شده! و شیرین تر به حدی که هر لحظه میترسم امتحان الهی باشه و ازپسش برنیام خدای نکرده! البته داره به مرحله ای میرسه که همیشه تو رویاها و فانتزی های دانشمند طورم می دیدم. راستش یه لذت همراه با ترسه که نه ذره ای از ترس کم میشه نه لذت!فقط امی
دیالوگ های ذهنی !
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
-داره میره! -خب بره که چی؟ -خب من چیکار کنم؟ همینجوریشم کلی تنهام... میفهمی چه حس بیخودیه که تنها حامیتو از دست بدی؟ - آره ولی یه سوال: خداشم باهاش میره؟ - نه. -پس چته؟ -نمیدونم... فقط پر بغضم همین!
هنر مرد بودن!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
این روزا مردی شدم واسه خودم! بیرون از خونه کلی فشار و دغدغه و استرس که وقتی میای تو و کلید و توی قفل در می چرخونی میشه یه لبخند میاد روی صورتت که از سرمای هوا گل انداخته...بعد میای میشینی به غرغرای خانوم خونه گوش میدی و میگی ببخشید که نیستم ...سعی میکنم جبران کنم در حالی که خودتم میدونی شدنی نیست.
TO YOU MY DEAR BODY! :)
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
dear lips plz stay closed dear eyes plz carefully watch dear brain plz analyze and memorize well dear mind plz screenshot my best memories dear heart plz don't rush dear hands plz be fast dear neck plz dont hurt that much dear ears plz dont believe all you hear dear feet plz keep going & DEAR LIPS P...
dog days will be over!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:21
امروز برای یک لحظه با تمام وجود آرزو کردم کاش پسر بودم...