برداشت اول: یک هفته به سفر مانده. مهر ۹۷
بالاخره این همه دوندگی جواب داد و من دارم برای سفر آماده میشم. سفری که بارها تا مرز کنسلی کامل پیش رفت ولی انگار خدا میخواد که من این سفر رو برم. این روزا بیشتر از همیشه به پدر و مادرم نزدیکم. یه حس از دست دادن وجود آدم رو می گیره من تا به حال فکر نمی کردم چنین چیزی در درونم وجود داشته باشه انقدر حساس شدم که کوچکترین لجبازی و بی احترامی از طرف ریحانه به اونا رو هم نمیتونم تحمل کنم. خودمم سعی میکنم مطابق میل اونا رفتار کنم. همش از دور به مامانم نگاه می کنم حرف زدنش کار کردنش دستای قشنگش که میتونست خیلی نرم تر باشه اگه انقدر کار نمی کرد. به پدرم نگاه می کنم. پدری که این بازنشستگی کلی شکسته اش کرده مردی مثل اون نباید الان اینطوری تو خونه باشه شاید فکر کنین چون پدرمه اینطوری میگم ولی واقعا نه. پدر من، کارمند نمونه ی کشور، کسی که هرجایی که کار کرد باعث شد اوضاع خیلی بهتر بشه یادمه وقتی بچه بودم و رفته بود چین کارمنداش چند شب در میون میومدن در خونه حال ما رو می پرسیدن برای من کادو و خوراکی می آوردن... خیلی دوستش داشتن ... بگذریم. دیدنش تو این حال خیلی من رو زجر میده و ناتوانیم از اینکه کمکش کنم خیلی بیشتر... پدرم به من خیلی وابسته است. میدونم نبودم بیشترین کسی رو که اذیت می کنه اونه. خدا کنه خیلی دلش تنگ نشه... من و ریحانه همیشه کل کل زیاد داشتیم از بچگی... خب دلیل عمده اش این بود که شخصیت هامون خیلی باهم متفاوته و گاهی سخت میتونیم هم دیگه رو درک کنیم. ولی من از یه سنی تصمیم گرفتم کوتاه بیام. تصمیم گرفتم نذارم رابطه ی ارزشمند و عمیق خواهری به خاطر یه سری اختلاف نظر مقطعی نابود بشه چرا که داشت میشد... کارایی که باید بکنم خیلی زیاده از خیلیا نمیرسم خداحافظی کنم... دلم میخواست میتونستم دوباره دوستامو ببینم ولی واقعا وقت تنگه... سر و سامون دادن به نمونه های آزمایشگاه تو رویان و دانشگاه، لپ تاپم که تو این هیر و ویر خراب شده و صفحه کلیدش کار نمیکنه و هزار داستان دیگه... از همه بدتر زنگ زدن به فامیل و خداحافظی ... و مهم ترین فکر این روزا: یعنی میشه از این سفر سربلند بیرون بیام؟ اون جا چه چیزی انتظارمو می کشه؟یعنی میتونم از پسش بربیام؟... هیچی نمیدونم فقط میدونم که قراره فصل جدیدی از زندگیم شروع بشه....پس ترجیح میدم با آغوش باز برم به استقبالش.
پایان برداشت ۱
برچسب:
نویسنده: هلیا رستگار