در این مقاله، اطلاعات ارزشمندی درباره ورود به 30 سالگی، و آنچه در 29 سالگی گذشت... ارائه میشود.
فقط امیدوارم که 30 سالگی سال تصمیم های درست و عاقلانه باشه برای من با عاقبت خوب انشاالله!
قرارداد دکتریم تموم شد و مجبور شدم با اسکالرشیپ دانشگاه ادامه بدم ولی دو تا از آزمایش هایی که انجامش غیر ممکن به نظر می رسید رو انجام دادم و الان منتظر جوابشم. قرارداد خونه رو یه سال دیگه تمدید کردم و خیلی چیزای دیگه ای که احتمالا خیلی به چشمم نیومده که اینجا بنویسم... سطح A1.1 آلمانی رو با معلم خصوصیم تموم کردم و تعداد جلساتم رو به 2 جلسه در هفته افزایش دادم تا زودتر بتونم سطح زبانم رو برای اقامت و کار کردن به B1 برسونم. از مشاور بودن توی گروه مهاجرتی به دلایل شخصی و حرفه ای استعفا دادم و تمرکزم رو کامل گذاشتم روی کارهای دکتریم. به خاطر استرس و پرخوری و کم تحرکی (باشگاه نرفتن) کلی چاق شدم که الان شروع کردم به جبران اگه خدا بخواد. امیدم به اینکه دفاع آبرومندانه ای داشته باشم بیشتر شده و نوشتن پایان نامه مو هم شروع کردم هر چند خیلی مورچه ای. توی دور همی دانش آموختگان بنیاد ماری کوری در لهستان شرکت کردم و با کلی آدم اخیر و جالب آشنا شدم.
خلاصه که تا از شر یه سری دغدغه ها میام خلاص بشم دغدغه های جدی تری سر راهم سبز میشه که خب البته زندگی احتمالا همین شکلیه همش...
نمیدونم کی میتونم دفاع کنم و کی میتونم کار گیر بیارم. یک سال و نیمه که ایران نرفتم و نمیدونم کی برم بهتره. احتمالا باید یه جلسه دیگه با مشاورم بردارم به همین زودیا و با هم صحبت کنیم. الان ولی توی وضعیت بسیار مبهمی از همه جنبه های زندگی قرار دارم: تا چند هفته دیگه به کل از آزمایشگاه میرم و منحصرا میتونم روی نوشتن تزم کار کنم. زندگی شخصی و عاطفیمم که کلا مثل فیلم های اصغر فرهادی پایانش باز بازه. درآمدی ندارم و باید تا پیدا کردن کار مناسب که اصلا نمیدونم تو شهر فعلیم اینسبروک بهتره یا وین، از پس اندازم استفاده کنم. اقامتم رو باید بگیرم که اگه کار گیر نیارم و نتونم مالیات بدم اونم میره رو هوا...
برچسب:
نویسنده: هلیا رستگار