خیلی وقته که ننوشتم... نه اینجا نه توی دفتر خاطراتم. میدونم که هیچ وقت با نوشتن غریبه نمیشم چون بهترین راه منه برای خالی کردن یه گوشه از شلوغی ذهنم...
این روزا ذهن و زندگیم شلوغ تر از همیشه است. دارم سعی می کنم مرتبشون کنم ولی همش عقبم. آزمایش هام رو دارم سعی می کنم با سرعت و دقت بهتری پیش ببرم و کمتر از جلو رفتن بترسم ولی بازم موانع سر راهم که استرس و اعتماد به نفسم رو تحت تاثیر قرار میدن کم نیستن. اما دارم نهایت تلاشم رو می کنم که 1 پر بازده تری داشته باشم. دلم میخواد هر چه زودتر فایل های نیمه باز ذهنیم رو ببندم تا بتونم تمرکز اصلیم رو بذارم روی تموم کردن کار دکتریم ولی تا به خودم میام می بینم یه پروژه ی جدید به کار های قبلی اضافه کردم. یه معلم زبان آلمانی خصوصی برای خودم پیدا کردم و امروز جلسه ی هشتم کلاسمون رو برگزار کردیم، تا به اینجا خوب و مفید بوده خداروشکر. توی کلاس بدمینتون دانشگاه هم شرکت می کنم که خیلی سر حالم میاره. منی که انقدر از باشگاه رفتن طفره میرم ولی عوضش برای بدمینتون ذوق دارم. برای کار پیدا کردن دارم خیلی آهسته پیش میرم چون حس می کنم الان خیلی چیزی بهم اضافه نمی کنه. ۱۵روز دیگه اگه خدا بخواد دارم میرم یه سفر چند روزه به فرانسه: استراسبورگ و پاریس رو میخوام ببینم. برای اون هم ذوق و ترس دارم. توی یک شرکت مهاجرتی سمت مشاور رو قبول کردم که البته تا به حال مشاوره ای نداشتم ولی خب حس کردم شاید اگه درآمد دلاری داشته باشم بتونم به عنوان فریلنسینگ مالیات بدم و جزو سوابقم محسوب بشه بعدا... فعلا که تازه قرارداد دکتریم تموم شده و دارم سعی می کنم بیمه مو هر چه سریع تر برقرار کنم.
این ترجمه کتاب زبرافیش هم داستان شده و استرس مضاعف ... هی دلم میخواد تمومش کنم هی دست و دلم به کار نمیره. نوشتن پایان نامه رو هم باید شروع کنم که هنوز حتی سمتش هم نرفتم...
برای مامانم بالاخره بعد از ۴ سال دعوتنامه فرستادم که انشاالله بیاد بهم سر بزنه. امسال بعد از اون سال اول کرونا اولین باریه که سر یک سال برنگشتم ایران. حس می کنم باید کارم رو به یه جایی برسونم که بتونم با خیال کمی راحت تر برم. دلم میخواست ساعت برنارد داشتم و یکم زمان رو متوقف می کردم تا بتونم خودم رو برسونم ولی بعد که بیشتر بهش فکر می کنم مساله خیلی نداشتن زمان نیست مساله نظم ذهنی و برداشتن موانع بهره وری از زمانه وگرنه که پرتی زمان انقدر دارم که میتونم باهاش سه تا کتاب بنویسم.
اینروزا دارم به ضعف عملکرد خودم تو این ۴ سال بیشتر و بیشتر آگاه میشم. البته که هنوز هم معتقدم تو این ماجرا سهم استادم اصلا کم نیست ولی خب من هم زود وا دادم و نخواستم به خودم انقدری سختی بدم که کار رو زودتر و بهتر ببرم جلو... امیدوارم هنوز خیلی دیر نشده باشه... امیدوارم که پایان داستان دکتری خوب و شیرین باشه...
به قول محسن چاوشی: بگو 1 جدید نیست...
برچسب:
نویسنده: هلیا رستگار